اتاق بي حريم

 

همسايه بالايي ما يه دختر داره به اسم بهار. بهار يه خانوم كوچولوي ملوسه كه خيلي دوست داشتني و مهربونهديروز جشن تولد اين خانم كوچولو بود . از سر و صداهاشون پيدا بود كه بهشون خيلي خوش ميگذره(حتما يا داشتن استپ رقص بازي ميكردن ؟؟؟ يا صندلي بازي؟؟؟).حدوداي ساعت 8 بود كه تولد تموم شده يود و مامان- بابا ها ميومدن دنبال بچه هاشون.
به بچه ها اونقدر خوش گذشته بود كه دلشون نمي خواست برن خونه هاشون براي همين مراسم خدافظي شون خيلي جالب شده بود . بچه ها گريه ميكردن (به زبون ما آدم بزرگا يعني از پذيراييتون ممنون .خيلي خوش گذشت) و بهار و مادرش هم به مهمون كوچولو ها دلداري ميدادن.( به زبون ما آدم بزرگا معنيش ميشد مرسي كه تشريف آوردين!).
بهار ميگفت :
اشكال نداره………. ديگه هممون بايد بخوابيم .فردا صبح توي مهدكودك همديگه رو ميبينيم .…….
بعضي از بچه ها كه ديگه ميديدن هيچ راهي نمونده و بايد برن اين دفعه فرياد ميزدن كه من كادومو ميخواااااااااااااام.مال خودمه……… ميخوام ببرمش………...
و من كه پشت در به گريه زاري ها و فرياد هاشون گوش ميكردم نميدونيستم بايد به صداقت و سادگي شون بخندم يا دلم براشون بسوزه؟؟؟؟؟؟؟

+   شاپرك ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir