اتاق بي حريم

 

ديروز باز اون مهمون ناخوانده و لجباز به ديدنم اومد
فكر ميكردم شب ميره ولي نرفت
منم باهاش لج كردم و به خودم گفتم ازش پذيرايي نمي كنم
نميخواستم عادت كنه به اينكه ازش پذيرايي كنم.
براي همين رفتم بخوابم .درست مثل اينكه اصلا اتفاقي نيفتاده
ولي اونقدر پر روو بود كه دائم به شقيقه هام ميكوبيد و نميذاشت بخوابم.
نميدونم چقدر طول کشيد تا راضي شد بخوابم
صبح كه بيدار شدم فكر كردم حتما رفته است
ولي ديدم كه نه !هنوز هستش
ديگه طاقتم تموم شده بود
تحمل موندنشُ نداشتم
گفتم زود تر ازش پذيرايي كنم كه بره و از دستش راحت شم
براي همين از توي اون شيشه سبز رنگ يه مسكن برداشتم گذاشتم توي مشتم و از اتاق اومدم بيرون.
بعد از نيم ساعت ديدم رفت
و من مونده بودم كه خوشحال باشم از رفتنش و يا ناراحت باشم از اينكه باز يه بار ديگه منُ مغلوب كرد.
...........................................................
راستي اين روزا به فكر اينم كه براي صفحه ام يه background بذارم.اگه اين مهمون ناخوانده ديگه سراغم نياد و يه خورده مجال پيدا كنم ميشينم ببينم چيكار بايد بكنم.

+   شاپرك ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir