اتاق بي حريم

يه نامه تلفنی

ديشب ساعت حدوداي 10 بود .كه تلفن زنگ زد. بعد از زنگ سوم بود كه يادم افتاد مامان اينا رفتن مهموني و كسي نيست كه گوشيُ برداره.
از توي اتاقم اومدم بيرون . فقط به اندازه يه زنگ ديگه وقت داشتم تا گوشي تلفنُ پيدا كنم چون بعدش تلفن ميرفت روي پيغامگير.......بالاخره تلفنُ روي ميز ناهار خوري پيدا كردم.
بله؟بفرماييد!
خاله ام بود. از راه دور زنگ ميزد.ميگفت امروز پسر 5ساله اش اومده بهش گفته كه ميخواد براي خاله شاپرك (يعني من) نامه بنويسه .و از مامانش خواسته كه هر چي كه ميگه اونم براش روي يه برگه بنويسه.بعدش هم خودش پايين اون برگه برام يه نقاشی کشيده و به مامانش گفته:« مامان اينو يه جا قايم كن كه هر وقت خاله شاپركُ ديديم اينو بهش بديم»
بعد وقتي كه شب ميشه اين آقا كوچولو پاشُ ميزنه زمين كه من نميخوابم تا اينكه شما به خاله شاپرك زنگ بزنين و من نامه امُ براش پشت تلفن بخونم.
خلاصه گوشي رو دادن دست اين آقا كوچولو و اونم شروع كرد به كتابي حرف زدن.يعني اينكه داره نامه اشُ برام ميخونه. (هر جا هم كه يادش ميرفت از مامانش ميپرسيد و ميگفت مامان بعدش چي گفتم بنويسي؟؟؟؟ )
.........
خاله شاپرك جان سلام .من تو را خيلي دوست دارم و ميخواهم هر وقت عروس شدي تو را ببوسم و بهت 4 تا كادو بدم (نيدونم حالا چرا 4تا؟؟؟) زودتر بيا خونه ما . من دلم برايت تنگ شده .
..........
بعد هم گوشي داد به مامانش كه منُ مامانش با هم خدافظي كنيم. از مامانش خواستم كه نامه رو برام پست كنه. خلاصه اينكه قراره توي چند روز آينده يه نامه به خيلی مهم به دستم برسه

+   شاپرك ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ دی ۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir