جات خیلی خالیه

مهمونی ۱۱ نفره گذشت. همه چیز تموم شد ولی هنوز جای خالی اون یک نفری که نبود و بشقابش توی کابینت باقی موند٬ بدجوری گلوم فشار میده هر سری که چای ریختم اون یدونه فنجون باقیمونده توی کابینت دلم فشرد. 

/ 1 نظر / 19 بازدید
داداشی

با وجود اینکه چند ماه با ترسه همچین روزایی زندگی‌ کردیم، احساس می‌کنم خیلی‌ یهو زندگی‌ عوض شد. خاطرات خوب گذشته شدن مثل یه خواب. حتی بعضی‌ وقتها از خودم می‌پرسم اون روزای خوب واقعی بودن؟!همون روزایی که هر۴تامون تو اون خونه قدیمی‌ زندگی‌ میکردیم، روزایی که من و تو دعوا میکردیم، روزایی که بابا و مامان از سر کار میومدن با یه مشت خرید تره بار و ۲تا تک بوق میزدن که یعنی‌ باید بریم کمکشون!..... اینا همه‌شون نیستن، بهترینها شون هم نیستن، فقط خاطراتی هستن که یهو موج زدن تو ذهنمو حال و هوای اون روزا رو اوردن جلو چشام. توی اون روزایی که بابا تازه از پیشمون رفته بود، یه دوستی‌ بم گفت ۱۰ سال پیش همین اتفاق براش افتاده، گفت که غم همچین چیزی هیچ وقت از دل آدم بیرون نمیره. وسط اون همه حرف و دلداریهای کلیشه، این ملموس‌ترین چیزی بود که شنیدم. هر روز که می‌گذره بیشتر حرفشو باور می‌کنم. یادش بخیر. یاد بابا بخیر. خیلی‌ جاش خالیه. هنوز نمیتونم بش فکر نکنم......هنوز نمیتونم آاه نکشم و افسوس نخورم....هنوز نمیتونم جلوی گریه‌هامو بگیرم.... راستی‌.... چقدر خوب که هنوز می‌نویسی....هرچقدر کم.....کاشکی‌ وقتت آزاد تر بشه تا بیشتر بنویس